ازطرف خانم مامان و آقای بابا تقدیم به حورا جان جان جانم:
(و از طرف همه ی خانم مامانها و آقا باباهای دنیا به تمام بچه های دنیا!)

قسمت اول این وبلاگ مجموعه ی عکسهای حورا سنگ چاپ_ فرزند افشین سنگ چاپ ( بازیگر و بازیگردان ) و بهار حقیقی ( برنامه ریز و نویسنده و مدرس) _ از تولد تا پایان سه ماهگی بوده است.
قسمت دوم این وبلاگ شامل عکسهای حورا سنگ چاپ از سه ماهگی تا پایان دو سالگی می باشد.
قسمت سوم این وبلاگ شامل عکسها از دوسالگی به بعدمی باشد.
در نوشته های کنار عکسها ما دنیا را از نگاه معصومانه ی حورا ( به قلم بهار حقیقی) می بینیم تا به یاد بیاوریم برای کدامین رسالت به این دنیا فرستاده شده ایم.
این مجموعه برای چاپ در کتاب" داستانهای حورا " ( فصل اول : فرشته ای از بهشت و فصل دوم : گوشه ای از بهشت و فصل سوم: در جستجوی بهشت)آماده می گردد.
نوشته ها به مرور تکمیل می شوند . به همین دلیل،برای دیدن نوشته ها و عکسهای دیگر روی "آرشیو مطالب " که در راست وبلاگ است ، کلیک کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 13:3  توسط بهار حقیقی
|
حمام رفته ام!تنم را از آلودگیها پاک کرده ام. خانم مامان می گوید کاش روحمان هم به همین راحتی از آلودگیها پاک میشد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 13:33  توسط بهار حقیقی
|
همراه آقای بابا می خواهیم از بالای سد دور شویم!
خانم مامان دارد از پشت سر از ما عکس می گیرد!
خانم مامان بعد از عکسش با عجله آمد و گفت: آدمها وقتی از ما دور می شوند برای ما کوچک می شوند! پس عکسش هم صادق است! اگر آدمها را کوچک ببینیم از ما دور می شوند!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 16:1  توسط بهار حقیقی
|
از بالا به دریاچه نگاه می کنیم! واقعا عجیب است!نصفش آبیست نصفش سبز!
خانم مامان می گوید : این یعنی زاویه ی دید! آب دریاچه یک رنگ است اما این زاویه ی دید است که رنگ را تغییر می دهد.زاویه ی تابش نور آفتاب در آب به همراه زاویه ی دید مارنگها را تغییر داده است!
بله! زاویه ی نگاه ما به دنیا رنگ دنیا و حوادث زندگیمان را تغییر می دهد!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:57  توسط بهار حقیقی
|
یادم رفت بگویم که به عینک می گویم آنی!
عینکم را خیلی دوست دارم! مامی مهربانم از مشهد برایم آورده است!
خیلی ذوق می کنم که با آقای بابایم هر دو عینک می زنیم!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:52  توسط بهار حقیقی
|
بالای سدی در ساری هستیم!
چه هیبتی دارد این سد و ارتفاع آن!آفتاب چشممان را می زند!
هر سه تایمان عینک زده ایم اما خانم مامان اینجا عینکش را برداشته تا دنیا را سفید تر ببیند!
خانم مامان می گوید:برای تغییر رنگ دادن دنیا لازم نیست دنیا را عوض کنی فقط رنگ عینکت را تغییر بده!
چشب خانم مامان!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:49  توسط بهار حقیقی
|
آقای بابا جونم از چهل روزگی من را می برد پارک یعنی همان جایی که به آن بانینی می گویم.از همون موقع من را از بالای سرسره قل می داد پایین!
برای همین خیلی با شهامتم! کلا از ارتفاع و امثال آن واهمه ای ندارم!
خانم مامان گاهی یواشکی رویش را بر می گرداند تا فکر منفی نکند!
گاهی هم می شنوم که زیر لب می گوید خداوند فرشته ها را آفریده تا از حورا جان جان محافظت کنند!
یکبار هم شنیدم که خانم مامان به یکی از وابستگانی که اعتراض می کرد و می گفت سر حورا می شکند گفت:مهم اینست که اعتماد به نفسش نشکند!
با هر دو تا حرف خانم مامان موافقم! مگر بعضی ها این همه فرشته را که دور و بر من هستند و برای محافظت از من خلق شده اند نمی بینند؟!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:44  توسط بهار حقیقی
|
برای من فرقی نمی کند! حتی بالای سرسره تا دوربین ببینم دستم را می گذارم کنار صورتم یعنی بفرمایید ژست!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:39  توسط بهار حقیقی
|
نارنجی پوشیده ام!
تا می گویند عکس بگیریم دستم را کنار صورتم می گذارم.ژست عکس گرفتنم است!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:20  توسط بهار حقیقی
|
غازها از دست من فرار کردند و رفتند توی خانه ی صاحبشان.دنبال آنها دویدم.من غاغا می خواستم!
به من چه که خانه ی مردم مال مردم است! من دیوارها و بایدها و نبایدها را نمی شناسم!
آخرش بلوایی راه انداختم که خانم مامان و دوستانش هم دنبال من راه افتادند داخل حیاط خانه ی مردم!
در بهشت از این خبرها نبود! دیوار وجود نداشت! همه چیز مال همه بود!
برای جوجه غازها گریه کردم! با آن چشمهای معصوم بیگناهم مثل ابر بهار اشک ریختم!آخر دور خانه ی بچه غازها یک نایلون کلفت بود که نمی گذاشت آنها را بغل کنم!
چقدر آدمها در این دنیا تلاش می کنند تا بین داشته هایشان و دیگران فاصله ایجاد کنند!شاید هم دلم برای بهشتی که درآن فاصله ای وجود نداشت تنگ شد و اشک ریختم!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:11  توسط بهار حقیقی
|
دوستی در روستا پیدا کرده ام! بچه ای از روستا! چقدر دوست داشتنیست!
خانم مامان می گوید آدمها با هم فرق ندارند.چه در روستا چه در شهر...هر چه در دیگران می بینی صفات نیمه ی تاریک خود توست! حورا جان جانم یاد بگیر انسان هر چه باشد همان را به دیگران فرافکنی می کند! چشمهایم از تعجب گرد می شود!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:58  توسط بهار حقیقی
|
بالاخره غاز فراری پشت نایلونهایی که راه را بر من بسته پنهان شد!
با همه ی اینها دوستتان دارم غازها!به شما می گویم غاغا!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:11  توسط بهار حقیقی
|
چه تیپی میشم با این کلاه نارنجیم!بگو ماشاالله!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:8  توسط بهار حقیقی
|
این منم! دختری در روستا!
دونده به دنبال غازها و اردکهای بخت برگشته!
خیلی خوش می گذرد!البته به من! نه به غازها!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:0  توسط بهار حقیقی
|
بر دوش خانم مامان نشستن خیلی کیف دارد!
می گی نه امتحان کن!آهان....می خواهی بگویی بزرگ شده ای و نمی توانی بر دوش مامانت بنشینی؟
جدا" فکر می کنی حالا که بزرگ شده ای فکر آینده ی تو و شادمان بودنت روی دوش مادرت نیست؟!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:53  توسط بهار حقیقی
|
بالاخره به پیشنهاد خانم مامان به الاغم گفتم ابس! منظورم همان اسب است!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:48  توسط بهار حقیقی
|
عاشق بالا پائین پریدنم!
احساس پرنده بودن به من می دهد!
شاید هم یاد بهشت و بالهایم می افتم!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:44  توسط بهار حقیقی
|
این هم از الاغ نازی نازی من!خانم مامان می گوید این اسب است!
برای من چه فرقی می کند!
همین که به من سواری می دهد خوبست!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:42  توسط بهار حقیقی
|
دوستهای خانم مامان آمده اند ساری.دوستهای من هم هستند.کلا" عاشق دوستهای خانم مامان هستم.خاله ابیباو خاله آلا ( البته منظورم پریسا و لعیاست) خاله بیبا بدو بدو ( که منظورم خاله بیتاییست که با من بدو بدو بازی می کند)و خاله مالای ( مظورم خاله مریم است )البته یک عالمه هستند اما این بار همین چند نفرآمدند ساری.رفتیم جنگل شهید زارع.یک عالمه بازی کردم و خاله ها از من عکس گرفتند.برق بچگی توی چشمهایشان موج می زد.
فکر کنم اگر اجازه می دادند همه شان سوار این اسباب بازیها می شدند. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان خانم مامان خواست این کار را بکند اما صاحب وسایل اجازه نداد.
طفلک آدم بزرگها! برای بچگی کردن هم باید اجازه بگیرند!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:24  توسط بهار حقیقی
|
موهام طلائیه!
یکی از بهترین دوستهای مامانم که بعضی وقتها میآد پیش من و کلی با من بازی می کنه اسمش هست مونا.اما من از اولین بار که دیدمش تصمیم گرفتم بهش بگم میما.آخه من کودک درونش رو دیدم که اسمش میما بود و عاشق بچه ها بود!
خاله میماهم بهم می گه حوحای موطلائی!
خانم مامانم می گه حوحا گنج مامانشه!
البته فکر کنم فقط یک دلیلش طلائی بودن موهام باشه! ۹۹۹ تا دلیل دیگه هم داره که بماند...!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:11  توسط بهار حقیقی
|
به بابابزرگم می گم باباهو!
شاید من هم فهمیدم اون عاشق هو است!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:3  توسط بهار حقیقی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:1  توسط بهار حقیقی
|
بالاخره بیست و یک ماهگیم هم به پایان رسید! الحمدالله! دارم بزرگ تر می شوم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:31  توسط بهار حقیقی
|
این ماشین را هدیه گرفته ام!
آقای بابا رفته بود کیش برای فیلمبرداری و دوستش این را برای من کادو خرید!
خیلی بامزه است! درهایش هم باز می شود!و من به آن می گویم ماشین بابا ابیش!
تل تاج دارم را می زنم و مثل یک ملکه می نشینم تا از ساختمان ماشینم سر در بیاورم!
بعضی وقتها هم سعی می کنم روی آن بنشینم!
آقای بابا گفت دوستم فکر کرد بچه ی من پسر است!
خانم مامان گفت پسر یا دختر ندارد!حورا می تواند با همه چیز بازی کند! از قابلمه گرفته تا بیل مکانیکی!
چون ما همه همه چیز هستیم!
" همه چیز بودن " را در تئوریها نمی شناسم اما در اعماق وجودم می دانم همه ی صفات جمال و جلال خدا را با هم دارم!هم نیمه ی تاریک و هم نیمه ی روشن! خوشا کامل بودن!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:28  توسط بهار حقیقی
|
به باد کنک می گویم پاتاتو!
این کلمه را خودم ساخته ام!از کجا؟ نمی دونم.....شاید از بهشت با خودم آورده ام!
به ملافه می گویم مالابیش! به خوراکی می گویم: بابوم!به ذرت می گویم بوم بوم! به پارک می گویم با نی نی!به نوشابه می گویم مالالوف!
فرهنگ لغات قشنگی دارم! وقتی حرف می زنم بعضی وقتها دیگران با تعجب نگاهم می کنند اما خانم مامان و آقای بابا لبخند می زنند و حرفهایم را ترجمه می کنند!خانم مامان می گوید عشق که باشد آدمها زبان هم را می فهمند!
تازه کم کم خودشان هم با کلمات من حرف می زنند و دیگران آنها را هم با تعجب نگاه می کنند!
خدا را شکر در دنیا لااقل این دو نفر زبان آدم را می فهمند!تعجب می کنم از آدم بزرگهایی که فکر می کنند مامان باباهایشان حرفشان را نمی فهمند!
اگر این طور باشد شاید آنها زبان درست حرف زدن را فراموش کرده اند!و زبان عشق را!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:21  توسط بهار حقیقی
|
راحت ناز می کنم!
چون هم خودم را دوست دارم! هم مامانم نازم را می خرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:13  توسط بهار حقیقی
|
ما ما هستیم!
این را خانم مامانم می گوید!
او می گوید : حورا جان جانم با تو من دیگر من نیستم!
با تو ما ما هستیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:11  توسط بهار حقیقی
|
باید سبزه را بیندازیم دور!سیزده به در سال نود است!
اما سبزینگی که دور انداختنی نیست!خانم مامان می گوید شاید این سبزه همین جا دوباره سبز بشود!
پس بفرمایید سبزه!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:8  توسط بهار حقیقی
|
میان سبزه ها می ایستم!
همه جا سبزه!
خانم مامان از این همه سبزینگی حس شعر خواندنش گل می کند و می گوید :
دستهایم را می کارم! سبز خواهم شد!
من می خندم! من خودم سبزم! از همه ی سبزینه های دنیا سبز تر!احتیاج به کاشته شدن هم ندارم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:5  توسط بهار حقیقی
|
دم خونه ی حورا جون تو ساری هستم! سبزه ی نوروز نود رو هم داده اند دست من!کی می دونه من سبز ترم یا سبزه؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 22:52  توسط بهار حقیقی
|